چگونه به اختلاف خاتمه دهیم؟

 

الف- شیوۀ صحیح

 

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت

به شرط آن که نگوییم از آنچه رفت حکایت

«سعدی»

بازیگران:

مرد: آرام، جدی، متفکر و متین

زن: صمیمی، مهربان و کمی شوخ

صحنه: رستورانی دنج. زوج کنار پنجره نشسته اند و در حال تمام کردن شام هستند.

زن: آن نمک را به من می دهی؟

(مرد در حالی که در فکر فرورفته، نمکدان را به زن می دهد. زن تلاش می کند مرد را به حرف بیاورد. با کمی شوخ طبعی و صمیمیت حرف می زند.)

زن: عزیزم، لطف می کنی و در لیوانم آب می ریزی؟

(مرد نیم نگاهی به زن می کند و لیوان آب را دستش می دهد. زن کمی آب می نوشد و با دستمال دور دهانش را پاک می کند. سپس به مرد خیره می شود.)

زن: شام خیلی خوب بود. ممنونم این شرایط  را ایجاد کردی. کافی است آدم یک شب در چنین فضایی بدون بچه ها با شوهرش شام بخورد تا خستگی یکی- دو ماه از تنش در برود.

(مرد از حرف زن راضی به نظر می رسد.)

مرد: (خیلی جدی) خوشحالم از اینجا خوشت آمد.

زن: (با خنده) فقط از فضای اینجا خوشم نیامد. بلکه با تو بودن بیشتر راضی ام می کند. البته به شرطی که اخم هایت را واکنی. تمام مدت شام یک کلمه هم حرف نزدی. اصلاً نمی دانم چه شده که این دو- سه روز اخیر حسابی خودت را گرفته ای.

مرد: (اخم هایش را باز می کند و با صمیمیت حرف می زند.) علتش رنجشی است که از تو دارم.

زن: احساس کرده بودم. از چی رنجیدی؟

مرد: چیز زیاد مهمی نیست. ولی خودت می دانی رنجش را نباید در دل نگه داشت. برای همین فکر کردم بهتر است دور از بچه ها و در فضایی دوستانه راجع به آن صحبت کنیم.

زن: فکر خوبی کردی. برای این که من هم پی فرصت می گشتم تا در مورد روابط خودمان با تو صحبت کنم.

مرد: مگر تو هم از من ناراحتی؟

زن: یعنی هیچ وقت کاری نمی کنی که باعث دلخوری ام بشه؟

مرد: خوب چرا. حالا هم حاضرم هر چه بگویی گوش کنم.

زن: (با زیرکی و دلبری) یادت باشه من همیشه حاضرم رنجش را از دلت پاک کنم. منتها بهتر است تو که مردی، قدم اول را برداری.

مرد: (با لبخند) یعنی می خواهی بگویی از شیر حمله و از غزال رمیدن خوش تر است؟

زن: چنین چیزهایی.

مرد: باشد، من شروع می کنم. (کمی آب می نوشد.) چند سال است داریم با هم زندگی می کنیم. سه بچه هم داریم. می دانی که خیلی دوستت دارم. از طرفی تو هم کارهایی کرده ای که خانه و زندگی مان خوب اداره شود و من راحت و آسوده باشم. بنابراین باید قدر تلاش تو را بدانم.

زن: خوب، اگر همه چیز خوب است، پس چرا دو- سه روز است بداخلاق شده ای و با من کم حرف می زنی؟

مرد: اگر این سوال را از خودت کرده بودی، شاید علتش را می فهمیدی.

زن: والله فکر که کردم. ولی جز یکی- دو مورد چیزی به ذهنم نرسید. چیزی پیش نیامده بود که این قدر سخت بگیری.

مرد: خوشحالم که فکر کرده ای. چون راحت تر می توانیم در مورد این مشکل و مشکلات دیگر صحبت کنیم.

زن: ولی یادت باشد من هم حرف هایی برای گفتن دارم.

مرد: حتماً.

زن: من هم آماده شنیدن حرف هایت هستم.

مرد: (نفس بلندی می کشد و کمی در صندلی اش جا به جا می شود.) من دلم نمی خواهد با علت یا بی علت بین مان شکرآب شود. ممکن است در این جریان اشتباه کرده باشم و اصلاً تقصیر من باشد. راستش مهم نیست مقصر کیست. مهم این است که موضوع روشن شود. یا اگر یکی از ما ندانسته دیگری را آزرده، از دلش درآورد.

زن: خوشحالم که تلاش می کنی رابطه مان بد نشود. ممنونم دلخوری ات را به کس دیگری نگفتی. ولی نمی دانم چرا گذاشتی دو- سه روز از این موضوع که نمی دانم چیست، بگذرد.

مرد: علت داشت. آخر آن روز که اتفاق افتاد، خیلی عصبانی بودم. اولاً فکر کردم اگر بلافاصله به تو بگویم، اوضاع بدتر شود. ثانیاً می خواستم فرصت فکر کردن داشته باشم مبادا آزردگی بی انصاف و بی منطقم کرده باشد. ثالثاً ببینم سهم خودم در مشکل پیش آمده چقدر است. می بینی که حالا آرامم و راحت با تو حرف می زنم.

زن: (با لبخند) ناقلا، همه کارهایت را کردی و آمده ای به جنگ من بی دفاع؟!

مرد: ولی حالا تو هم آماده ای. برای ین که حسابی فکر کردی.

زن: (با خنده) به وجود شوهری مثل تو افتخار می کنم. این کارها که تو کردی از هر کسی ساخته نیست. پس پیشاپیش حق را به تو می دهم. گرچه خودم هنوز مدعی هستم. خوب، حالا از چی دلخوری؟

مرد: روز چهارشنبه یادته؟ می خواستم بروم سر کار، اولاً صبحانه حاضر نبود، ثانیاً بدون هیچ علتی گفتی از این زندگی خسته شدی؟ در ضمن شب قبلش هم لام تا کام حرف نزدی و همین طور سرت را گذاشتی و خوابیدی؟

 

زن: (کمی تأمل می کند.) در خصوص صبحانه حق با توست. ولی غرضم بی اعتنایی نبود. یا اگر هم بود تعمدی نبود. برای اینکه دیر از خواب پا شده بودم و رامین هم هنوز یک مشقش را ننوشته بود و گرفتار او بودم. اما در مورد آن دو تای دیگر. هر چند خوب یادم نیست ولی من از تو انتظار نداشتم بگویی پدر و مادرم آدم های از خود راضی هستند. آنها که جز احترام به تو کار دیگری نکردند. فکر نمی کنی این حرفت باعث شود به غرورم بربخورد؟

مرد: راست می گویی. گرچه از دستت ناراحت بودم اما نمی بایست چنین حرفی می زدم. البته خودت هم می دانی در رابطه زناشویی غرور اصلاً چیز خوبی نیست.

زن: (جدی شده است.) حالا خوب یا بد من غرور دارم. مگر خودت بارها نمی گفتی آدم ها را همان طور که هستند باید پذیرفت؟

مرد: چرا. من هم تو را با همۀ نقاط ضعف و قوتت دوست دارم.

زن: پس چرا می خواستی به غرورم لطمه بزنی؟

مرد: راستش نمی دانم. قصدی نداشتم. شاید از دستت ناراحت بودم. یادت هست روز قبلش پیش دوستم گفتی دیشب اصلاً نخوابیده ای، چون تمام وقت من خرخر می کردم! خوب، خرخر کردن تقصیر خودم نیست. کاری هم نمی توانم بکنم. تو هم این را می دانی. پس چرا باز به رخم کشیدی و مرا پیش دوستم خجالتزده کردی؟ دیدی که او هم کلی دستم انداخت.

زن: معذرت می خواهم. حرف بدی زدم. مرا ببخش.

مرد: عزیزم، قصد نداشتم تو را به معذرت خواهی وادارم. دلم می خواست فقط باهات درد دل کنم. وگرنه من هم بابت حرفی که در باره پدر و مادرت زدم، باید از تو عذرخواهی کنم.

زن: خواهش می کنم. ممنون که این قدر بزرگواری می کنی.

مرد: عزیزم، تو بزرگواری که مرا وادار به این رفتار می کنی.

زن: مدت ها بود دلم تنگ شده بود تا این طور باهات حرف بزنم. اگر هر وقت از من دلگیر شوی و به شام دعوتم کنی و چنین شب خوبی داشته باشم، آن وقت سعی می کنم به عمد باهات دعوا کنم!

مرد: نه عزیزم، تو را می شناسم. تو اهل سوء استفاده نیستی. اگر می خواستی باشی الان اینجا نبودیم. می دانستم تو هم کسل شده ای. هر دوی ما به تنوع نیاز داشتیم. ما همیشه اختلاف هایمان را هر کجا که شده حل کرده ایم. یک بار هم این طور حل کنیم، مگر اشکالی دارد؟

زن: نه، چه اشکالی دارد؟ خیلی هم خوب است. می دانی، من خیلی خوشم می آید با تو در رستوران شام بخورم. ولی دیگر دلم نمی خواهد این طوری مشکلات مان را حل کنیم. برای اینکه هزینه ای اضافی است که به تو تحمیل می شود. در ثانی، تو که هر چند وقت یک بار مرا برای شام بیرون می بری.

مرد: خوب، این حق ماست گاهی دور از همه، دقایقی را با هم سر کنیم.

زن: خدا را شکر که همه چیز حل شد. اگر موافقی زودتر به خانه برویم. دلم برای بچه ها شور می زند.

مرد: (با خنده) می بینی هنوز حرف مان تمام نشده، نگران بچه ها شدی؟ پس خودمان چی؟

زن: شیطنت نکن. خودت هم نگرانی. منتها نمی خواهی به رویت بیاوری. پاشو برویم.

مرد: بیا به هم قول بدهیم هر وقت رنجشی از هم داشتیم، سکوت نکنیم و به هم بگوییم.

زن: قول، قول، قول.

مرد: (با شیطنت) یک سوال خصوصی از تو دارم. چطور شد مرا تور کردی؟

 

ب- شیوۀ غلط

 وقتی که ما نیاز عصبی کامل بودن را رها کنیم

از فشارهای تقدس آزاد می شویم و می توانیم

 از اشتباهات خود، به جای آن که بگذاریم نابودمان کند، پند بگیریم.

«لئوبوسکالیا»

بازیگران:

زن: ناآرام و عصبی

مرد: خشمگین و بی قرار

صحنه: اتاقی که مرد در آن در حال مطالعه روزنامه و زن در حال چیدن میز است.

مرد: (در حال خواندن روزنامه) می شه این قدر راه نری و سر و صدا راه نیندازی؟

زن: (همان طور که کار می کند.) نه اینکه خیلی کمک می کنی! یه ساعت دیگه مهمونا می یان، اون وقت آقا نشسته و روزنامه می خونه. تازه می فرمایند کار نکن!

مرد: کی گفته بود سر خود مهمون دعوت کنی؟

زن: (قیافه حق به جانبی گرفته است.) از بس تو خونه تنها موندم، پوسیدم. تو که هزار ماشاءالله انگار نه انگار که من تو خونه ام. از وقتی که می یای، یه کلمه حرف نمی زنی. همۀ اخم و تَخمت را هم واسۀ من می یاری. تا به تو می گن بالای چشمت ابروست، طوری سگرمه هاتو تو هم می کنی که با صد من عسل هم نمی شه خوردت.

مرد: (تهدیدآمیز نگاه می کند.) توقع داری هر کاری کردی هیچ کس چیزی نگه؟ نه جانم، ناسلامتی من هم آدمم. تا وقتی همین طور سر خود تصمیم می گیری، همین آشه و همین کاسه.

زن: (با تمسخر نگاه می کند.) داداش فریدونم حق داره می گه تو همیشه از آدم طلبکاری. چه خبرته؟ مگه تحفه نطنزی؟

مرد: داداش جنابعالی بیخود کرده. می خواستی کمی از شیرین کاری هات برای داداش جونت بگی تا بفهمه حق با کیه. تو برای آدم دین و ایمون نمی ذاری.

زن: (خشمگین و معترض می شود.) مگه چیکار کردم؟ از صبح تا شب تو این خونه جون می کنم. این هم دستت درد نکنته؟

مرد: دیگه می خواستی چیکار کنی؟ این رفتاره که با مادرم داری؟ هر وقت می یاد اینجا، با چشم گریون برمی گرده. ناسلامتی من پسر بزرگ اونم. اگه مردم بفهمن چی می گن؟

زن: پسر بزرگش هستی که هستی. مگه من خون کردم عروسش شدم. هر وقت می یاد اینجا، شروع می کنه به دستور دادن. تو هر کاری دخالت می کنه. به پروپای بچه ها می پیچه. پرویز، چرا می خندی؟ سودابه، چرا پاتو جلوی بزرگترها دراز کردی؟ رعنا، چرا جیغ می زنی؟ آخر سر هم که می خواد بره یا گوشت قرمه سبزی کم بوده یا پلو بوی سوختگی می داد. انگار از دستپخت دختراش خبر نداره!

مرد: (کفری شده است.) بسه دیگه زن! مگه پیرزن بیچاره چیکار کرده که این قدر پشت سرش غیبت می کنی؟

زن: (با تمسخر) غیبت نیست و حقیقته. درثانی، اگه می خواستم غیبت کنم بایستی پشت سر تمام فک و فامیلت بکنم. چون هر وقت می یان اینجا تمام گوشت های تنم آب می شه مبادا چیزی کم و کسر باشه و برام دستک دنبک درست کنن.

مرد: دیگه کفریم می کنی زن! می گم پشت سر مادرم حرف نزن، اون وقت پشت سر همه حرف می زنی.

زن: مگه دروغ می گم؟ چند هفته پیش که اینجا بودن اون همه جون کندم و ازشون پذیرایی کردم، آخرش چیکار کردن؟ یه دستت درد نکنه که نگفتن هیچ، تازه هی بیخ گوش هم پچ پچ می کردن و هری می زدن زیر خنده. اون وقت توقع داری من چیزی نگم؟

مرد: این قدر بگو تا خسته بشی. با این حرفا فقط بین مون فاصله می ندازی. تو اگه زن عاقلی بودی، تو گرونی این قدر خرج رو دستم نمی ذاشتی. ما که پولمون از پارو بالا نمی ره بخوایم از سی- چهل نفر پذیرایی کنیم.

زن: چطور وقتی نوبت فامیل من می شه، همه چیز گرونه. مگه اونا گناه کردن دخترشونو به حضرت آقا دادن؟ حالا پس از نود و بوقی می خوان بیان اینجا، آقا دم از گرونی می زنه. مگه همین اونا نبودن هر وقت پول می خواستی به تو قرض می دادن؟ هر وقت ماشینت خراب می شد، بهت ماشین می دادن؟ هر وقت در اداره جات پارتی می خواستی، برات پیدا می کردن؟ آخه چه هیزم تری به تو فروختن که این قدر ازشون طلبکاری؟ مرد به این بی چشم و رویی والله به خدا نوبره!

مرد: منّت، منّت! گردنم بشکنه اگه از اونا توقعی داشته باشم. چرا کارایی که من براشون کردم، یادت نیست؟ دعوت از فامیل من دلیل مهمی داشت که خودت بهتر می دونی. حالا چون اونا اومدن اینجا، تو هم باید بلافاصله فامیل خودتو دعوت کنی مبادا از قافله عقب بمونی؟! مگه تو به عنوان یه همسر نباید حساب دخل و خرج رو داشته باشی؟

زن: اگه من شریک زندگی توام پس حق دارم اونارو دعوت کنم.

مرد: (آرام به نظر می رسد.) کسی نمی گه دعوت نکن. بکن، ولی به موقع. اما سر خود هم که نباید تصمیم بگیری. من هم حق دارم نظرمو بدم. تو حتی به خودت زحمت ندادی فکر کنی چرا دو- سه روزه شوهرت اخماش توهمه. اصلاً از خودت می پرسیدی چرا دو- سه روزه با من حرف نمی زنه؟ ناسلامتی قرار بود هر وقت بین مون مشکلی یا کدورتی پیش اومد، در باره اش فکر کنیم.

زن: (با تمسخر) تو که لالایی بلدی، چرا خودت خوابت نمی بره؟ تو که به من نصیحت می کنی و قرار و مدارمون رو به یاد می یاری، چرا خودت با گوشه و کنایه حرف می زنی؟ چرا همش بهانه می گیری و نمی شینی درست و حسابی حرفاتو بزنی؟

مرد: (با افسوس) ای بابا، هر وقت خواستم با تو حرف بزنم یا سرت درد می کرد، یا قرص خورده بودی یا حالت خوب نبود. آدم با کسی حرف می زنه که نتیجه ای بگیره. من می گم حق نداری با مادرم این طور رفتار کنی، تو سرکوفت فک و فامیلمو می زنی. من می گم پسر بزرگش هستم و از من انتظار داره، تو می گی داره که داره. اصلاً احساس مسئولیت نمی کنی. تعهدات زندگی روی دوش هردومونه، نه این که چون اون مادر منه، پس ربطی به تو نداره.

زن: من خیلی زرنگ باشم کارای تو و بچه هارو انجام بدم، نه مادرت رو که منو دشمن خودش می دونه. همیشه هم باعث اختلاف من و تو بوده. اصلاً اگه یه دفعه دیگه پاشو بذاره اینجا و بخواد تو کار من و بچه ها دخالت کنه، من می دونم و اون، کاری می کنم کارستون.

مرد: (با تمسخر) یعنی سرکار خانم چه می کنن؟!

زن (تقریباً رو در روی شوهرش می نشیند.) وقتی اومد اینجا بهت می گم.

مرد: فکر می کنی اون وقت منم ساکت می شینم و اجازه می دم به مادر پیرم اهانت کنی؟

زن: اگه خیلی مردی و حرفت خریدار داره، به مادرت یه چیزی بگو که وقتی می یاد اینجا کاری به کار ما نداشته باشه. مهمون که تو هر کاری دخالت نمی کنه.

مرد: آخه زن، اون که بد ما رو نمی خواد. یه عمر زندگی کرده، کلی تجربه داره. چه اشکالی داره کمی شو یاد تو بده؟

زن: (معترض) به من یاد بده؟! مگه من مثل خواهرات دست و پا چلفتی ام؟ ماشاءالله سه تا بچه بزرگ کردم یکی از یکی بهتر. اگه چیزی بلده، به دختراش یاد بده که همیشه هشت شون گرو نُه شونه. منم اگه بخوام چیزی یاد بگیرم از خواهر تحصیل کردۀ خودم یاد می گیرم که هزار نفر اونو قبول دارن، نه از فک و فامیل بی سواد تو.

مرد: (با عصبانیت شدید) به تو اجازه نمی دم پشت سر خونواده ام بری بالای منبر.

زن: کسی از تو اجازه نخواست. به کسی اجازه بده که از تو اجازه می گیره.

مرد: آدم با کسی حرف می زنه که فهم داشته باشه. حالا که تو حرف حساب حالیت نیست مهمونی بی مهمونی.

زن: خواهیم دید.

مرد: تو و فک و فامیلت بمونین تو این خونه. ما نیستیم! بله، خواهیم دید.

(مرد خشمگین از در خارج می شود. زن مبهوت بر جای خویش می ماند.)

 

نکات مثبت نمایشنامه رنجش زدایی خوش فرجام

مطمئن هستم خود پیشاپیش نقاط قوت این شیوه رفع رنجش را دریافته اید. اما شاید نکته هایی از نظر تیزبین تان پنهان مانده باشد. این است که به اختصار نمایشنامه نخست را بررسی می کنم تا مشخص شود رهنمودهای بخش «فن گفت و گو» و «فن رفع دلخوری» چگونه به مرحله عمل درآمده اند:

1- مرد برای انجام گفت و گو پیش بینی های لازم را می کند. او محلی را برمی گزیند که بتواند با همسرش تنها باشد.

2- زن متوجه ظرافت رفتار مرد در انتخاب محل می شود و آن را بر زبان می آورد. تشکر او مرد را دلگرم می کند. اما خودش هم ظرافت به خرج می دهد و نکته ای را به مرد یادآور می شود. می گوید خستگی یکی- دو ماهه از تنش بیرون رفت. یعنی لازم است گاه گاهی او را به تنهایی برای شام بیرون ببرد.

3- زن در جواب مرد می گوید فقط از فضای آنجا خوشش نیامده است. بلکه با او بودن راضی اش می کند. او با این حرف، غیرمستقیم به مرد می فهماند چقدر برایش باارزش است.

4- هنگامی که مرد شرح دلخوری اش را آغاز می کند، فراموش نمی کند بگوید تو را دوست دارم. شنیدن این جمله روحیه زن را بهتر می کند. مرد به همین حد ابراز محبت اکتفا نکرده و اذعان می کند با رفتار خوب زن زندگی شان اداره می شود و قدر این زحمت او را می داند یا نمی خواهد با دلیل و بی دلیل بین شان شکرآب شود. این شیوه بیان به زن فرصت می دهد تا اهمیت این جلسه را بیشتر دریابد و در عین حال خود نیز صادقانه و صمیمانه در گفت و گو شرکت کند. سرانجام مرد می گوید ممکن است اشتباه کرده باشد. به این ترتیب زن را وادار می کند سهمش را در اتفاق های پیش آمده در نظر بگیرد.

5- زن می پرسد چرا مرد همان روز واقعه دلخوری اش را اظهار نکرد و صبر کرد چند روز بگذرد. مرد می گوید:

- روزهای اول عصبانی بودم.

- می خواستم بی انصاف و بی منطق نباشم.

- سهمم را در ماجرا بهتر ببینم.

- کمی تمرین تساهل بکنم.

این برخورد فروتنانه زن را از حالت تدافعی بیرون می آورد و او را به سوی همکاری برای حل مشکل سوق می دهد.

6- مرد با گفتن می خواستم روی موضوع فکر کنم اقرار می کند در باره پیشامدی که منجر به رنجش شده، فکر کرده است. در عین حال به همسرش یادآور می شود نباید نیندیشیده سخن گفت. زن هم ابتدا به ساکن در مقام توجیه برنمی آید و می گوید به وجود شوهری مثل تو افتخار می کنم. او با این جمله گامی به سمت تفاهم و آشتی برمی دارد و نمی گذارد رنجش مرد به کینه تبدیل شود.

7- وقتی مرد دلخوری اش را شرح می دهد، زن به جای اعتراض یا بهانه تراشی می کوشد توضیحاتی قانع کننده بدهد. حتی هنگامی که در مواردی شوهر را محق می بیند، از عذرخواهی واهمه ندارد. در ضمن به آرامی و با متانت رنجش خود را بیان می کند تا مرد به نوبه خود علت رفتارش را توصیح دهد.

8- عذرخواهی زن موجب می شود مرد مقابله به مثل کند. او هم به سرعت اظهار ندامت می کند و شادی و نشاط را برای زن به ارمغان می آورد.

9- مرد در پایان می گوید اختلاف بین زن و شوهر طبیعی است. او با این جمله به همسرش می فهماند گرچه بیشتر رنجش ها جزیی هستند اما باید در جهت رفع شان کوشید.

10- زن و مرد پس از رسیدن به تفاهم به یکدیگر قول می دهند از این پس رنجشهای پیش آمده را مسکوت باقی نگذارند و به موقع آن را رفع کنند.

نکات منفی نمایشنامه رنجش زدایی برفرجام

1- زن و مرد بدون توجه به موقعیت زمانی و مکانی و بدون هیچ گونه پیش بینی لازم ضمن گفت و گوی متفرقه دلخوری های خود را مطرح می کنند.

2- زن به جای اینکه رک اما توأم با صمیمیت از شوهر کمک بخواهد، با خشونت می گوید آقا نشسته و روزنامه می خونه.

3- مرد به جای اینکه با حوصله و خونسردی عدم رضایتش را از دعوت مهمانان بیان کند، می گوید کی گفته بود سر خود مهمون دعوت کنی؟ این جمله راه را برای هر گونه گفت و گوی دوستانه می بندد.

4- زن پاسخ های منطقی نمی دهد و پای این و آن را به میان می کشد. از جمله می گوید داداش فریدونم حق داره می گه تو همیشه از آدم طلبکاری. به این ترتیب مرد را بر علیه خود و خانواد اش می شوراند. پاسخ داداش جنابعالی بیخود کرده هم حاکی از شدت برآشفتگی مرد است.

5- شوهر عصبی و خشن زن را بابت بدرفتاری با مادرش سرزنش می کند. در حالی که می توانست دلخوری اش را با ملایمت بیان کند. زن هم به نوبه خود برمی آشوبد و به هیچ وجه نمی کوشد علت رنجش شوهرش را پرس و جو کند. برعکس زخمی بر زخم هایش می افزاید و سر کوفت می زند مادرت از دستپخت دختراش خبر نداره.

6- لحن بد زن باعث می شود مرد به دلخوری های او از مادرش توجه نکند. در حالی که زن می توانست آرام و متین رنجش های خود را بیان کند و در صورت محق بودن شوهر را با خویش هم رأی کند.

7- مرد بی آن که به تأثیر جمله هایش بیندیشد، می گوید با این حرفا فقط بین من و خودت فاصله می اندازی. او بی آن که واقف باشد عدم اطمینانش را نسبت به زن اعلام می کند. سپس با اعتراض به مخارج مهمانی زن را به بی عقلی متهم می کند. زن نیز به هیچ وجه متوجه واقعه در حال اتفاق نیست. بر سر مرد منّت می گذارد و از لطف فامیلش به او داد سخن می دهد. به این ترتیب مرد را به بی چشم و رویی متهم می کند.

8- مرد به صراحت علت دلخوری اش را بیان نمی کند بلکه با گوشه و کنایه حرف می زند و زن را متهم می کند حساب دخل و خرج خانه را ندارد. زن هم علت رنجش مرد را نمی فهمد و با تمسخر در مقام پاسخگویی برمی آید. به ویژه هنگامی که مرد او را دعوت به حل مشکل می کند. گفتن تو که لالایی بلدی، چرا خودت خوابت نمی بره مرد را از جا در می برد. آن گاه مرد با گفتن آدم با کسی حرف می زنه که نتیجه ای بگیره آب پاکی بر دست همسرش می ریزد و راه را بر هر گونه مصالحه می بندد.

9- زن به شدت خشمگین می شود و به مرد اعلان جنگ می دهد و می گوید مادرت حق نداره دیگه پاشو اینجا بذاره. مرد هم این جمله را بی جواب باقی نمی گذارد.

10- مرد احساس بد همسر را نسبت به مادرش درنمی یابد. می گوید باید از مادرش درس زندگی بگیرد و به این ترتیب زن را بیشتر تحریک می کند. زن خشمگین وضعیت را وخیم تر کرده و می گوید اگر کاری بلد است برود به دخترانش یاد بدهد. سپس خواهرهای شوهر را به دست و پا چلفتی بودن متهم می کند و عاقبت نیز تیر خلاص را شلیک می کند و با گفتن فک و فامیل بی سواد تو مرد را تحقیر می کند.

11- حال دیگر جنگ مغلوبه شده و دو طرف برای هم خط و نشان می کشند. در نهایت مهمانی خانوادگی که می توانست نشانه حُسن تفاهم زن و شوهر باشد حاکی از شکست زندگی مشترک شان می شود.